تبليغاتX
!بوی باران!

!بوی باران!

در بن بست هم راه آسمان باز است...پرواز را بياموز

مدادباشید!!

پسرک از پدر بزرگش پرسید:
" پدر بزرگ درباره چه مینویسی؟ "

پدر بزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم اما مهم تر از آنچه مینویسم ، مدادی است که با آن مینویسم. میخواهم وقتی بزرگ شدی تو هم مثل این مداد باشی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
گفت : " این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام ".
پدربزرگ گفت : بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 صفت است که اگر بدستشان بیاری برای تمام عمرت به آرامش میرسی.
صفت اول : میتوانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تورا هدایت میکند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.


صفت دوم : باید گاهی از آنچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این کار هرچند باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر میشود و اثری هم که از خودش به جا میگذارد ظریف تر و باریک تر است. پس باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج ها باعث میشود انسان کاملی شوی.


صفت سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. تصحیح یک کار خطا نه تنها کار بدی نیست بلکه برای اینکه خودت را در مسیر صحیح نگهداری، لازم و ضروری هم هست.


صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ؛ زغال داخل آن اهمیت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


و سرنجام پنجمین صفت: مداد همیشه اثری از خود بجا میگذارد. پس هرکاری
در زندگی ات میکنی ردی از تو به جا میماند. سعی کن نسبت به هرکاری که انجام میدهی هوشیار باشی و بدانی چه میکنی

......................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 12:42  توسط قاصدک  | 

نامه ای به خدا

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

 به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان

داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را

برداشته اند ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 12:9  توسط قاصدک  | 

 

دو تا شعر زیبا از فاضل نظری هدیه به تموم دوستای خوبم

"سر به مهر"

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت


هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت


هرکه ویران کرد، ویران شد در این آتش سرا

هیزم اول پایه سوزاندن خود را گذاشت


اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت


موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

××××××

"ماه"

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه

که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه


من محال است به دیدار تو قانع باشد

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه


به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست

سهم یک کاسه آب و دل دریا از ماه


گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه


صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوست

می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!

توصیه می کنم کتابای فاضل نظری رو یه نگاه بندازین بعضی از شعراش واقعا قشنگه

قابل شما رو نداشت                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:1  توسط قاصدک  | 

سلام...

بعد از یه عمری که نبودم با یه طالع بینی باهال اومدم..به نظر من که خیلی راست می گه...حالا قضاوتش دیگه با خودتون..

طالع بینی انسانها و شناخت شخصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!


توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب
.

الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.

ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.

ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است

د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد

ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد

و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند

ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود

ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد

ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد

ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد

خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود

ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است

س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید

ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است

ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد

ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است

ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند

ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند

ع : او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند

غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد

ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد

ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند

ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد

ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد

م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند

ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند

ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:54  توسط قاصدک  | 

آفتابگردان....

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

آفتابگردان به من گفت:« وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا، انسان.»

آفتابگردان گفت:« روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر "تویی" نمی ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟» آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند؛ زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:« نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.... 

   

                                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 19:56  توسط قاصدک  | 

و اما....

                                 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت
 نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:38  توسط قاصدک  | 

شیطان آمد

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودن.،‌هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم نبود ،‌فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيد. صداي قلبم را
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

**التماس دعا**

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط قاصدک  | 

قفس

گفتم قفس

ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز

با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

 

اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

 

 

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

وه چه شیرینست از تو بگسستن

وبا غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن که بهشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی

به من و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:54  توسط قاصدک  | 

انتظار

خانه خیالم پراز ظهور است.... ولحظه لحظه های انتظار در کنجی نشسته اند. هیچ چیز اتفاقی نیست،نه آدینه های منتظر که از پس هم می آیند و نه زیارت ضریحی و نه انتظار تو..... حتی دیدن یاران انتظار تو از پس کوچههای غم آلود تنهایی یا در بی راههای سقوط.... حکایتی از ترنم بهاری نور وجود توست..... گویند عریضه ای نویس و حاجت خود گیر.... اما...اما...حاجت من...حاجت من....اصلا من حاجتی ندارم....فقط... می شود که مهمان سفره تو شوم به هر چه تو بیاوری،ولی اگر به من باشد فقط نگاه تو را بر این قلب تیر خورده ی خود می خواهم. خیال آمدن جمعه موعود وصال که در راه است و صدای هر روز اذان دغدغه ام را پایان می دهد. معجزه چیست؟معجزه شکافتن رودی در تاریکی است؟یا روشن شدن چشمان کوری در انتهای جهالت؟... معجزه اینجاست...در پس لحظه ها،کنار پنجرهها،در آنسوی باغ،نشستن چکاوکی خسته و سر دادن آواز دلدادگی..... نشانه ها کم نیست دل تنگی ها پایان خواهد آمد..... و اما پاسخ: مهدی فاطمه ام نر گس چشمی دارم که علی سخت به دیدار رخم دل بسته
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:54  توسط قاصدک  | 

تسبیح

 

من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی


مشت بر مهره تنهائي من پيچاندي


مهر دستان تو دنبال دعائي مي گشت


بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي


ذکرها گفتي و بر گفته خود خنديدي


از همين نغمه تاريک مرا ترساندي


بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست


بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي


دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت


عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي


قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود


تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي



جمع کن : رشته ايمان دلم پاره شده ست


من که تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي ؟



 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:49  توسط قاصدک  |